رضا قلى خان ( هدايت )

113

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

از نى و چوب بمعنى خانه چوبين است عبد القادر نائينى راست شعر كر است قدرت آن كاين حصار كردون را * بجاى خويش بدارد چو قلعهء الموت مولوى كفته ع آن آلاچيق بلند تركمان النجان بفتح اول و كسر ثانى و سكون نون و جيم بالف كشيده نام الكه‌ايست به صفهان كه برنج خوب دارد بلنجان مشهور است النك در آلنك مرقوم شد و چمن و سبزه‌زار را كويند و ليكن تركيست النكه بفتح اول و دويم و سكون سيّم و فتح كاف شعلهء آتش را كويند النى بفتح اول و سكون و كسر ثالث در برهان كويد چوب بازوى دروازه را كويند و ظنّ غالب اينست كه اين لغت تركى باشد الوا نام نيزه‌دار رستم بوده و بمعنى صبر سقوطرى نيز آمده چنان كه كفته‌اند ز كين و مهر او كردون نمايد رنج و راحت را * ز قد و لطف او دوران دهد الوا و حلوا را و صبر بر وزن ابر مشهور است ولى بكسر با اصح است چنان كه در قاموس است مولانا جلال الدّين معنوى در مثنوى كفته شعر كه تو نشناسى شكر را از صبر * بيكمان شد حس و ذوق تو خدر و در فرهنك و برهان بمعنى ستاره نيز آورده‌اند مستند به اين بيت سلمان كه در صفت عمارتى كفته شعر ز بس بدايع چون بوستان پر از انوار * ز بس جواهر چون آسمان پر از الوا مؤلف كويد هر دو سهو فرموده‌اند در اين شعر سلمان الوا بنون بايد خواند به لام غلط است و ستاره را قياس كرده‌اند و چون آسمان پر از ستاره معنى نموده‌اند و انوا جمع نوء بفتح نون كه به عربى منازل قمر را كويند و عرب بسقوط آن استدلال بر باريدن باران كنند و بدان اهتمام تمام دارند الوند به وزن و معنى اروند يعنى كوه همدان و كويند آن كوه چشمهء بسيار دارد وقتى كفته‌ام شعر از ابر بهارى است ز بس چشمه كه جارى * شد دامن اين تل همه چون دامن الوند الياس صاحب برهان ديد نام پادشاه بحر خزر كه پادشاه كيلان باشد اليز بمعنى جفته و لكد اسب و استر مرقوم شد نمايش سى و يكم در الف ممدوده با ميم آماج نشانهء تير و آماج كاه محل كذاشتن نشانه و يك تير پرتاب را يك آماج كويند شيخ نظامى در صفت حشمت خسرو كفته شعر ستاده قيصر و خاقان و فغفور * يك آماج از بساط پيشكه دور حكيم فرخى كفته شعر كر موى بر آماج نهى موى بدوزى * وين از كهر آموختهء تو نه بتلقين آماج تو از بست بود تا به سپنجاب * پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطين آماج يك حصّه است از بيست و چهار حصه و فرسنك سه ميل است و هر ميل مسافت دو ندا كه فرسنكى شش ندا باشد و ندا به قدر چهار آماج كه فرسنكى بيست و چهار آماج شود و در فرهنك جهانكيرى بمعنى تخت و سرير آورده و اين بيت نوشته شعر چنان هم كرازان و كويان بشاه * ز فرمان و از فرّ و آماجكاه ظنّ غالب آنست كه تصحيف‌خوانى كرده‌اند و مصراع چنين بوده ز فرمان و از فرّهء تاج و كاه و اماج بضم الف نيز به دو معنى است نام آشى است كه اماج نيز كويند بسحاق اطعمه كفته شعر كاه در كاچى شدم كه در اماچ * ساعتى در كاك و روزى در كماچ و آماج بمد چنان كه كذشت آلتى را كويند از آهن كه برزكران زمين بدان شيار كنند سوزنى كفته شعر بركند تير تو هركه خاك در آماجكاه * برزكر بركند پندارى بآماج و كلند آماده بمعنى ساخته و پرداخته و مهيا پس هر چيز خواهى آماده آمادن مصدر آنست و اصل درين لغت همان آمده بوده يعنى حاضر و الف ثانى افادهء دوام كند و ها براى نسبت است آمار و آماره بمعنى استسقا و نهايت طلب و تفحص و حساب آمده چه آماره‌كير يعنى محاسب و حساب‌كننده آماس و آماه بمعنى ورم و برآمدكى اعضا شرف كفته شعر خصمت از فربهى يافت ز معجون غرور * چه عجب فربهى طبع ز آماه بود آماى به سكون ياء حطى بمعنى پر كننده و آراينده و مهياكننده و امر به اين معنى هم هست يعنى پر كن و بياراى آمخته مخفف آموخته است كفته‌اند شعر دورى ز برت سخت بود سوختكان را * سخت است جدائى بهم آموختكان را آمده معروف است و بمعنى بديهه نيز آمده آمده كوى بديهه كوى را كويند و آمد بكسر ميم نام شهريست از اقليم چهارم بديار ربيعه قلعهء رفيع دارد و دجله بر آن محيط است